نوشتن این وبلاگ را با نام خدا آغاز میکنم
خدایی که بزرگ است و بزرگی تنها از ان اوست
خدایی که مهربان است با تمام بنده هایش
و تمام بنده هایش را دوست دارد چه بنده های خوب و چه بنده های بد.....
پس خداوندا مرا هم دوست بدارگرچه بنده خوبی نبوده ام......
نوشتن این وبلاگ را با نام خدا آغاز میکنم
خدایی که بزرگ است و بزرگی تنها از ان اوست
خدایی که مهربان است با تمام بنده هایش
و تمام بنده هایش را دوست دارد چه بنده های خوب و چه بنده های بد.....
پس خداوندا مرا هم دوست بدارگرچه بنده خوبی نبوده ام......
نوشتن این وبلاگ را با نام خدا آغاز میکنم
خدایی که بزرگ است و بزرگی تنها از ان اوست
خدایی که مهربان است با تمام بنده هایش
و تمام بنده هایش را دوست دارد چه بنده های خوب و چه بنده های بد.....
پس خداوندا مرا هم دوست بدارگرچه بنده خوبی نبوده ام......
فکرکنم تقریبا حدود یکسال پیش بود که بعد از چند سال اولین امپول رو زدم.اون ماه کلومیفن و لتروزول خورده بودم وقتی دکتر گفت واسم آمپول نوشته خیلی ناراحت شدم و بغض کردم نمی تونستم جلوی گریه ام رو بگیرم طبق معمول شوشو هم مسافرت بود و من تنها بودم نمیدونم به خاطر آمپول ناراحت بودم یا به خاطر نی نی که با پای خو دش نمی اومد....واسه زدن اون آمپول که هاش سی جی بود یه روز صبح با شوشو رفتیم بیمارستان ولی من نتونستم و گریه کردم و برگشتیم خونه دوباره عصرش رفتیم و من آمپول رو زدم!!! ....حالا یکسال از اون روز گذشته...توی این یک سال چه سختی هایی که نکشیدم و چقدر درد بدتر از آمپول تحمل نکردم....حالا فردا هم قراره برم آمپول هاش ام جی بزنم ولی این دفعه وقتی دکتر امپول رو نوشت نمیدونم چرا اصلا ناراحت نشدم و اصلا بغض نکردم شاید واسه اینکه تو این مدت خیلی سختی کشیدم...شاید به خاطر اینکه حاضرم هر کاری بکنم تا نی نی بیاد...تازه خیلی هم شجاع شدم و تنهایی میخوام برم شوشو که نیست به مامانم هم نمیخوام بگم چون کلا مخالفه و میگه من نباید هیچ قرص و دارویی استفاده کنم ولی نمیگه تا کی تا چند سال دیگه همین طوری صبر کنم....؟؟؟
امشب دلم خیلی گرفته خدایا مثل همیشه قلبم رو آروم کن خدایا رنج و عذابم رو تموم کن و اگه به صلاحم هست این ماه بهم نی نی بده...
خیلی فکر کردم خیلی با خودم کلنجار رفتم دیدم یه جا نشستن و غصه خوردن فایده ی نداره . مگه این همه رنج و عذاب من واسسه نی نی نیست؟ مگه من با تمام وجودم نی نی نمیخوام؟ پس باید غصه خوردن رو بذارم کنار و نهایت تلاشم رو بکنم تا خدا هم کمک کنه. این ماه از نو شروع میکنم با انرژی بیشتر شروع میکنم
امروز رفتم دکتر. بهم کلومیفن و لتروزول داد که از روز 5 شبی یکی بخورم . البته گفت با ترس و لرز برام مینویسه چون ممکنه دوباره خارج از رحم بشه ولی من خودم میخوام اینکارو بکنم دیگه از انتظار خسته شدم به خدا توکل میکنم و ازش میخوام که این ماه ناامیدم نکنه .

تموم شد...همه چی تموم شد....چقدر روزها رو یکی یکی شمردم....28...29...30...31...32...33...چقدر ساعتها و ثانیه ها رو شمردم....چقدر انتظار کشیدم...چند تا بی بی چک گذاشتم...همش به امید اینکه این ماه پری لعنتی نمیاد و نی نی ناز میاد و خونمون رو پر از شادی میکنه....اما نشد...
خیلی به این ماه امیدوار بودم چون بعد از عمل این دومین ماهی بود که اقدام میکردم.ماه اول که اونطوری شد و ماه بعدشم کیست و حالا هم...نمیدونم چیکار کنم نمیدونم چرا خدا نمیخواد منم یه بچه دشته باشم....فعلا که خودم رو باختم و نمیدونم چند روز طول میکشه تا خودم رو جمع و جور کنم....خدایا به من صبر بده تا تحمل کنم وبه قلبم آرامش بده......
واقعا سخت ترین چیز توی دنیا انتظار هست حالا انتظار هر چی میخواد باشه.
3روزه که دارم تست میذارم و هر بار ارزو کردم دو تا خط بشه اما نشد...ولی اصلا ناامید نیستم به لطف خدا امیدوارم بالاخره دلم رو شاد میکنه.امروز مجددا تست گرفتم فردا صبح واسه آخرین بار میذارم اگه مثبت شد که اول خدا رو شکر میکنم بعد هم دوستام رو دعا میکنم اگرم خواست خدا نبود منتظر پری می نشینم.ولی کی میخواد صبح بشه معلوم نیست.....
سلام نمیدونم هستی یا نه نمیدونم اومدی یا نه واسه همین نمیدونم حالت رو بپرسم یا نه.با خودم قرار گذاشته بودم این ماه روزها رو نشمارم و بی خیال باشم اما مگه میشه؟روز شماری من شروع شده.یعنی میشه وقت پری از 30...31...32...بگذره و من برم سراغ بی بی چک؟یعنی میشه دو تا خط ببینم؟
راستشو به من بگو اومدی توی دلم یا این ماه هم میخوای منو دپرس کنی؟همیشه روزهای نزدیک به پری درسته که خیلی استرس دارم اما واسم شیرینه چون بی بی چک دو خط و بتای مثبت رو خیلی دوست دارم.وقتی میرم داروخونه بی بی بگیرم خودم واسه خودم کلی کیف میکنم.ولی راضی ام به رضای خدا اگه صلاح دونست این ماه تو رو تو دلم میذاره....
میخوام زندگی جدیدی رو شروع کنم.من واقعا دوباره متولد شدم و خدا به من عمر دوباره داد.هر جای تصادف رو بررسی میکنم می بینم لطف خدا شامل حالم شده.تصادف بدی بوده ماشین کلا داغون شده اما من هیچ طوریم نشده.هر اتفاق دیگه ای می تونست بیفته تا باعث آسیب من بشه.اگه ماشین بعد از برخورد به پل پرت میشد پایین...اگه سقف سمت من آسیب بیشتری میدید...اگه به سرم ضربه میخورد...اگه چشمم....حافظم... و هزاران اگه دیگه...که خدا همشون رو به خیر گذروند.
پس من نباید مثل قبل زندگی کنم و مثل قبل از زندگی ناامید باشم خدا با منه خدا تنهام نمیذاره پس منم زندگیم رو از نو می سازم....
یه لحظه چشمم رو باز کردم احساس کردم توی بیمارستانم فکر کردم دارم خواب میبینم خواستم دوباره بخوابم تا این دفعه چشمامو باز میکنم اونجا نباشم.احساس خیلی بدی بود انگار خواب و بیدار بودم....اما هر چند دفعه که چشمامو باز کردم خودم رو تو بیمارستان دیدم....
ادامه مطلب...
لطف خدا یکبار دیگه هم شامل حالم شد.امروز رفتم سونو تا ببینم این کیست رفت پی کارش یا نه.
دکتر بعد از سونو کردن گفت هیچی نمی بینم!من پرسیدم یعنی کیست از بین رفته؟ و دکی گفت آره وضعیت هر دو تا تخمدان نرمال هست.خیلی خیالم راحت شد انگار یه بار سنگین رو از رو دوشم برداشتن.دکی هم گفت حتما این ماه اقدام کنم اما هیچ دارویی بهم نمیده چون ممکنه خارج رحمی بشه.
اما من ته دلم خیلی امیدوارم و مطمئنم که خدا کمکم میکنه همون خدایی که تو هیچ لحظه ای تنهام نذاشته.شوشو هم با شنیدن این خبر خیلی خوشحال شد.
تلخ ترین خاطره و لحظه زندگی من سونو گرافی هست...
وحشتناکترین لحظه زندگی من وقتی هست که رو تخت سونو میخوابم.....
چند روزی بود خونریزی شدید داشتم و پری هم خیلی طولانی شده بود و خیال رفتن هم نداشت دلم نمیخواست برم سونو امیدوارم بودم خودش تموم بشه اما نشد...
پانززده روز گذشت و تموم نشد با وجود اینکه از د کتر و سونو متنفرم اما به ناچار رفتم دکتر و اونم سریع سونو نوشت.وای که چقدر از دستگاه سونو و تخت سونو و دکتری که سونو میکنه متنفرم...ولی انگار نفرتم همچین هم بیراه نبود بازم خبر بد؛دکی گفت تخمدان راست کیست داره آرزو میکردم اشتباه شنیده باشم 2 باره پرسیدم چی شده و دکتر حرفش روتکرار کرد.یه بار دیگه دنیا رو سرم خراب شد.چرا باید این اتفاق برام بیفته؟چرا حالا؟چرا تخمدان راست؟چرا اینقدر بزرررررگ؟و...؟؟؟؟
خیلی اعصابم بهم ریخته هست.دکی قرص داد گفت 3-2 ماهی باید مصرف کنم و این مدت هم جلوگیری داشته باشم.خیلی سخته.هنوز جای عملم کامل خوب نشده هنوز سمت چپم گاهی اوقات درد میگیره.چقدر منتظر بودم که زمان انتظار بعد از عمل تموم بشه و بتونم اقدام کنم تا همه کابوس هام تموم بشه اما...

40روز گذشت....
40روز ا ز وقتی که تو رو از دست دادم گذشت....تویی که قلب داشتی و اگه به زور از من جدات نکرده بودن الان 12 هفته داشتی.....بعضی وقتها فکر می کنم چه جوری دلشون اومد تو رو از من جدا کنن تو که خیلی محکم به من چسبیده بودی و قلبت میزد و هر ثانیه بزرگتر می شدی....هنوز صدای ضر بان قلبت یادم هست....چقدر تند میزد....چه لحظه غمگینی بوده اون لحظه ای که با اون دستگاه لعنتی به زور تو رو از من جدا کردن و در یه لحظه قلبت از کار ایستاد....قلبی که هنوز لوله ای شکل بود....چقدر منتظر اومدنت بودم....تو اومدی ولی آخه چرا اونجا رفتی؟چرا جای خودت نرفتی؟....نمیدونم چقدر طول میکشه تا دوباره بیای پیشمون....
دلتنگم واسه اونی که هنوز نیمده دلتنگم واسه اونی که جاش تو زندگیم خالیه...
دلتنگم واسه اون کودکی که توی آغوش من جاش خیلی خالیه.این روزها حالم زیاد خوب نیست.شبها هم نمینونم درست بخوابم همش خواب اتاق عمل رو میبینم همش کابوس...دارم سعی میکنم اون اتفاق تلخ رو واسه همیشه از ذهنم بیرون کنم اما همش به سراغم میاد.میخوام آروم باشم میخوام به خدا توکل کنم....اما خیلی پریشونم خیلی داغونم کاش این اتفاق هیچ وقت توی زندگیم نیفتاده بود کاش مثل هر ماه فقط یه خط روی بی بی چک می افتاد...اما خدایا دوباره با من قهر نکن من ناشکری نمیکنم اما اگه حرفهای دلم رو نگم دلم میترکه...
نمیدونم با چه جمله ای شروع کنم که عمق اندوهم رو نشون بده...
همه چی تموم شد البته نه در یک چشم به زدن چون به اندازه چند سال برام گذشت.سه شنبه وقت سونو داشتم دل تو دلم نبود وقتی تو مطب نشسته بودیم و منتظر بودیم احساس خیلی بدی داشتم انگار احساس میکردم که قرار نیست خبر خوبی بشنویم.وقتی دکتر داشت سونو میکرد گفت یه مشکلی هست دلم ریخت پایین پرسیدم چه مشکلی؟گفت متاسفانه خارج رحمی هست انگاری تو یه لحظه تمام دنیا رو سرم خراب شد زدم زیر گریه بعد دکتر گفت چقدر هم پررو هست قلبم داره و وقتی صدای قلبشو شنیدم با صدای بلند شروع کردم به گریه کردن واقعا اون لحظه انگار تمام غم های عالم رو ریخته بودن تو دلم...

ادامه مطلب...
بعد از اینکه رفتم دکی یه استراحت 10 روزه داد و در پایان این ده روز گفت برم سو نو و ...
فردا روز مهمی هست فردا همه چی معلوم میشه فردا پایان انتظار 10 روزه ام هست.معلوم میشه که من تو دلم یه نقطه دارم که قلبش میزنه و داره رشد میکنه یا...
خدایا بهم کمک کن خدایا یه نی نی سالم و صالح بهم بده.24 ساعت تا زمان سونوگرافی مونده ولی مگه زمان می گذره؟10 روز هست که دارم روزا رو میشمارم یعنی میشه فردا شب بیام و بگم:صدای قلبشو شنیدم..
خدایا توکل بر خودت هر چی تو بخوای
چند شب هست که درست نمیتونم بخوابم 2 شب از خوشحالی و شوک بود که نتونستم بخوابم و دیشب از غم و غصه...
خدایا یعنی سهم من یه روز بود؟؟؟خدایا این خوشحالی و این حس قشنگ رو از من نگیرحالا که به من دادی ازم نگیرش.یکسال و نیم منتظر بودم هر ماه انتظار کشیدم با گذاشتن هر بی بی چک آرزو میکردم این دفعه چشام دو تا خط رو ببینه حالا که دیدم حالا که از ذوقم مثل عقده ای ها هی بی بی گذاشتم تا دو تا خطش رو هی ببینم از من نگیرش....
خدایا همه چیز دست توست تنها تو تعیین میکنی که بمونه یا با یه خونریزی ساده از بین بره خدایا خودت کمک کن خدایا تنهام نذار....
2-3 روزی میشد که از وقت پری گذشته بود......
ادامه مطلب...
دیروز قرار بود برم دکتر تا بخیه هام رو بکشه.خیلی میترسیدم همش نگران بودم نکنه درد داشته باشه!باز هم کلی معطل شدیم وقتی از دکتر پرسیدم نتیجه عملم چی بود؟گفت عالی هیچ مشکلی نداری.گفتم پس چرا نمیتونم نی نی دار بشم و اونم گفت باید صبر کنی.بخیه ها رو که کشید زیاد درد نداشت و من خوشحال بودم از اینکه این عمل دیگه تموم تموم شد!
حتی یه لحظه هم پشیمون نیستم از اینکه عمل کردم یه لحظه هم نگفتم حالا که مشکل نداشتم کاش عمل نمیکردم اصلا از کجا معلوم شایدم مشکل داشتم و خدا خواست خوب بشم؟فقط میگم خدایا شکرت و من منتظر می مونم تا هر وقت صلاح میدونی بهم نی نی بدی...
بالاخره تموم شد.باالاخره عمل کردم.نمیگم چندان راحت بود ولی به اون سختی که فکر میکردم نبود شاید به خاطر اینکه خدا به قلبم ارامش میداد.
قرار بود عمل ساعت1 باشه اما تا ساعت 5 منتظر بودم و مدام صلوات می فرستادم و با خودم میگفتم قوی باش
وقتی به هوش اومدم همسری رو بالای سرم دیدم انگار که فقط چند دقیقه خوابیده بودم خیلی احساس درد میکردم انگاری دلم هم خیلی گرفته بود بنابراین شروع کردم به گریه کردن اونم با صدای بلند.
یادم هست که مدام می پرسیدم چی شد؟چی شد؟و همسری اومد و گفت که با دکتر حرف زده و اونم گفته خدا رو شکر مشکلی نداشت.خیلی خوشحال شدم اما باورم نمیشد می گفتم نکنه همسری به خاطر شرایطم داره کلک میزنه اما انگاری واقعیت داشت و من خوب خوب بودم
فقط گفتم خدایا شکرت...
